باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 4 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

چرا واسه دخترم وبلاگ درست کردم ؟

من از کودکی همیشه احساساتم چه واضح چه در لفافه روی کاغذ می آوردم گاهی اون نوشته ها رو نگه می داشتم و گاه بعد از دوباره خوانی پاره شون میکردم اینطوری شد که وقتی بزرگتر شدم روی آوردم به داستان و فیلم نامه نویسی (فیلم نامه و داستان کوتاه ) کمی موفق هم بودم ولی ادامه ندادم .    مثل همه ی دختر بچه ها از همان کودکی شور و اشتیاق مادر بودن رو در خودم با عروسک بازی پرورش دادم تا بلاخره منم مادر شدم وقتی باران بدنیا اومد نمی تونم بگم از لحظه ای که دیدمش نه از وقتی کمی حالم بهتر شد و بهش شیر دادم و مسئول کارهای مربوط به یه نوزاد تازه متولد شده که بیشترین نسبت و نزدیکی عاطفی با من داشت شدم متوجه شدم این همون بچه ای که من و ...
15 اسفند 1391

اشتباهات شیرین

دخمل نازم با اینکه خیلی بزرگ و خانم شدی و خیلی شیوا و بلیغ صحبت میکنی گاهی کلمات رو جوری ادا میکنی که من دلم ضعف میره و با اینکه جناب پدر اصرار دارن که من درست اداش کنم که شما یاد بگیری ولی من با شیطنت آلوده به لذت اشتباهشو تکرار میکنم مثل : بموره : بمیره  هرگم : هردم  رزد (razd): یزد ترشبه : تربچه گدبنن : گردنبند (البته این مربوط به مدتها پیش الان درستشو میگی) بعد از (هر) هر کلمه ای بیاد صدای گ میده از نظر شما مثل هر گف ( هر وقت ) و هر گم جدیدا متوجه هوش موسیقیایی شما شدیم که بعدا از شنیدن هر آهنگ برای اولین بار ریتمش رو یاد میگری و با صدای آروم زمزمه میکنی  حدودا یه ماه پی...
13 اسفند 1391

قوانین و اصرارها

چند وقتی بود قوانینی برای خونه وضع کردیم که یکیش اینه که سر هر وعده غذایی باران خانم که خیلی جنب و جوش داره تا اتمام غذاش یا سیر شدن از جاش بلند نشه یکی دیگه از قوانین اینه که سر هیچ وعده غذایی جناب تلوزیون که تو اکثر خونه ها تبدیل به شخص ثالث شده در خانه ما البته (خامس) اجازه روشن بودن نداره و این یکی از قوانین مهمه البته یکی دوبار پیش اومد که شام خوردنمون مصادف شد با برنامه مورد علاقه مون که همگی دنبالش میکنیم و باران خانم که یکی از مامورهای اجرای قانون ( خاموش کردن تلوزیون) وقتی میخواست تلوزیون رو خاموش کنه من میگفتم یه وقتایی استثنا و میشه قانون رو اجرا نکرد خودمم قبول دارم کارم کاملا اشتباه بود و این باعث شد صبحا که باران میخواد صبحانه...
13 اسفند 1391

اولین آزمایش خون

دیروز رفتیم آزمایشگاه که آزمایشی که دکتر برات نوشته بود رو انجام بدیم اولش سعی کردم راضیت کنم آزمایش بدی با اینکه هیچ پیش زمینه ای از آزمایش دادن نداشتی اصلا با حرف قبول نکردی من به بهانه نشان دادن تابلویی که تو اتاق خونگیری بود بردمت اونجا نشستیم رو صندلی دو نفر از کارمندای ازمایشگاه تلاش کردن با پرسیدن سئوال حواستو پرت کنن ولی مگه میشد صدای جیغ ت آزمایشگاه رو پر کرده بود و ذل زده بودی به سرنگ خونگیری هر کاری کردم که نگاه نکنی فقط جیغ میزدی و نگاه میکردی منم چون از بچگی مشکلی با آمپول نداشتم با بی رحمی خیلی هم اصرار نکردم تا لحظه آخر نگاه کردی و جیغ زدی و کولی بازی در آوردی اما از این جیغ و دادها بدتر رو گذاشتی واسه وقت...
6 اسفند 1391